۱۳۹۰ مرداد ۷, جمعه

این روزها آرامم....و از دغدغه ها فراری...
دنیایم را فیلتر کرده ام...هرکسی اجازه ورود ندارد...
زندگیم را محدود کرده ام...به یک آسمان و قدری دلخوشی
و بالشی نرم که شب ها آسوده بخوابم...
این روزها آسان تر از یاد میروم....آسان تر فراموشم میکنند
ولی من شکایتی ندارم...آرامم...
گله ای نیست....انتظاری نیست...
اشکی نیست...بهانه ای نیست...و به قولی "همه چی آرومه"...
سکوت است و سکوت....باز هم سکوت...
و تنها من این سکوت را درک میکنم...
آینه ام مثل قبل غبار ندارد...دیگر از خوابهایم فرار نمیکنم....
دیگر بغضهایم را نمیخورم...حرف هایم را بی پروا فریاد میزنم...
اگر عصبی شوم جیغ میکشم...بی توجه به واکنش اطرافیان..
محدودم ...به قدری لبخند....وشاید دل ببندم...
به کسی که شاید تنها یک "او" باشد...
من به ضمیرها دل میبندم....اشکالش چیست؟!
برای فکرهایم دانه میپاشم...دیگر فراریشان نمیدهم...
وشاید روزی برسد که صورتی را دوست داشته باشم
و دیگر سیاه و سفید نباشم...
میدانم...تو هم از خواندن این ها کسل شده ای...
میدانم به جمله هایم میخندی...بخند...اشکالش چیست؟
بخند و گاهی امتحان کن
که شکستن قانون هایت
-گاهی-
چقدر لذت بخش است!
من آرامم...
و حالا تنها منم
وروزهایی که دیگر تکراری نیستند....

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تشکر از نظر زیبای تان