۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۷, سهشنبه
عشق تو چون برگی در دست طوفان بود
دل کند و رفتن پیش تو آسان بود
روزی به من گفتی دیگر نمی مانم
گفتم که میمیرم گفتی که می دانم
باور نمی کردم هرگز جدایی را
آن آمدن با عشق این بی وفایی را
عاشق نبودی تو من عاشقت بودم
در قبله گاه عشق بودی تو معبودم
آرام و آسوده در خواب خوش بودی
یک لحظه من بی تو هرگز نیاسودم
من با نفسهایم نام تو را خواندم
کاش ای هواس بازم با تو نمی ماندم
عشق
عشق یعنی عاشق شیدا شدن عشق یعنی گم شدن پیدا شدن
عشق یعنی لاله ی پرپر شدن عشق یعنی در رهش بی سر شدن
عشق یعنی دائما در اضطراب عشق یعنی تشنگی در شط اب
عشق یعنی هفت وادی بی کسی عشق یعنی روز و شب دلواپسی
شب
شبانه با من عاشق نخوان شعر جدایی را
به یاد آور فقط یک بار تو روز آشنایی را
همان روزی که گشتم عاشق چشمان پاک تو
نمی دانستم اکنون می نوازی بی وفایی را
مگو با من دگر از رفتن و از بازی تقدیر
که من باور ندارم طعم تلخ بی نوایی را
نخوان از وا ژه های تلخ پرواز و صعود و اوج
که من طاقت ندارم درد سخت بی صدایی را
حضور سبز تو در خاطراتم تا ابد با قیست
کنار تو نویسم روی قلبم نام زیبای رهایی را
اشتراک در:
نظرات (Atom)




