۱۳۹۰ مهر ۶, چهارشنبه

بگذار بگیریم


بگذار بگريم من و بگذار بگريم
بگذار در اين نيمه شب تار بگريم
در ماتم پژمردن گلهای اميدم
بگذار که چون ابر بگلذار بگريم
مرغ دل من پر زد و افتاد بدامش
بگذار بر اين مرغ گرفتار بگريم
غمخوار من خسته بجز ديده من نيست
بگذار بغمخواری خود زار بگريم
او رفت و اميد دل من دور شد از من
بگذار که در دوری دلدار بگريم
در ورطه ديوانگيم ميکشد اين عشق
بگذار بر اين عاقبت کار بگريم
او خنده زنان رفت و مرا اشک فشان کرد
بگذار بگريم من و بگذار بگريم



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تشکر از نظر زیبای تان